دوشنبه 7 تیر 89 , ساعت 11:50 صبح
مورچه ای یک گوشه نشسته و شاخک غم به بغل گرفته بود و زارزار گریه می کرد. ازش پرسیدند چی شده؟! چرا چمباتمه زده ای و خون گریه می کنی؟! گفت؛ دست روی شاخکم نذار که دنیا روی سرم خراب شده! مدت ها بود که عاشق مادمازل مورچه همسایه شده بودم اما، امروز صبح که برای خواستگاری به لونه شون رفتم، متوجه شدم تفاله چایی بوده!
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
نوشته شده توسط کاری به تو نداره؟! | نظرات دیگران [ نظر]
